در دل یک روز سرد و خاکستری زمستانی در تبریز، بادی سرد و آلوده به شهر هجوم آورده بود. هوای سرد به سختی میگذشت و بر روی خیابانها سایه میانداخت.
در کنار فروشگاهی که بوی نان تازه به مشام میرسید، خانمی میانسال بر روی آسفالت یخ زده نشسته بود. چشمانش پر از امید بود؛ امیدی که از فقر و ضرورت خالی نمیشد. او با دلی پر از امید از من میخواست تا از او جورابی بخرم.
وقتی از کنار او گذشتم، صدایش در گوشم طنینانداز شد. نیرویی در او بود که نمیتوانستم نادیده بگیرم؛ نتوانستم در برابر خواهش او مقاومت کنم و یکی از جورابهایش را خریدم.
شاید این کار تنها یک عمل کوچک بود، اما حس خوبی به من داد.
اما هر بار که از آنجا میگذشتم، به یاد آن مادرانی میافتادم که در سرمای سوزان شب نشسته و به امیدی نامعلوم چشم دوخته اند.
آخر در این شهر که گدایان غایباند،
چگونه میتوانم کمی محبت و توجه را به مادرانی هدیه دهم که بار پدر را نیز به دوش میکشند؟
این مادران استوار که روزهای سخت را بدون طمع به تعطیلی و حقوق میگذرانند؛
آنها که حتی در این روزهای سرد، با لبخند به ما تخفیف میدهند.
شاید این پست بتواند در #روز_پدر کمی تأثیرگذار باشد.
#روز_پدرت_مبارک_مادرم


با سلام و احترام.
متن بسیار تحسین برانگیز و تاثیر گذار است.
سپاسگزارم که این متن زیبا و با احساس را نشر دادید.
دوست عزیزم، متن پر احساسی بود
بنی ادم اعضای یکدیگرند
که در افرینش ز یک گوهرند